|
جایی برای بلند بلند فکر کردن
|
وقتی اولین بار، برای ثبت نام وارد مدرسه اش شدم، ناآشنا نبودم. محسن گفته بود که از آن مدیرهای سخت گیر و بدقِلِق است. البته این حرف از طرف محسنی که برادر بزرگم بود و شرارت های لو رفته و نرفته اش را با چشمان خودم از نزدیک دیده بودم، بدین معنا بود که مدیری است بسیار مقرراتی و ریزبین. حتی معدل بالای دوران ابتدایی ام هم نتوانست از ترس و دلهره ام کم کند وقتی مادرم کارنامه را دستش داد و او با اکراه لب هایش را جمع کرد و بالاخره به همکارش گفت ثبت نامش کن.
هنوز هم فراموش نکرده ام، سال اول راهنمایی که نمره انضباط ثلث اول ام را نوزده رد کرد و تنها با این توجیه که برادر محسن است و حتما کاری کرده، پاسخ قیافه ی وارفته ی من و عصبانیت مادرم را داد. یا ماه های اول مدرسه را که پشت پنجره کلاس مان می آمد و حواسم را داشت که مبادا مثل محسن معلمی را دست بیاندازم، پس گردنی ای حواله ی جلویی کنم و یا کلاس را به هم بریزم. یا ثلث سوم را، وقتی کارنامه ام را خودش به دستم داد و گفت تو کجا و محسن کجا! یا سال آخر که من را به عنوان دانش آموز نمونه ی مدرسه اش معرفی کرد و هنوز، هم آن تشویق سرِ صف در گوش ام هست و هم همان خط کشِ جایزه، در کمد خاطراتم.
اوایل تابستان وقتی خبر قبولی ام در مدرسه تیزهوشان را به او دادم، بی اغراق میتوانم بگویم که خوشحالی اش حتی از پدرم هم بیشتر بود. با اشتیاق نشانی های پسرش را میداد و میگفت میتوانیم در مدرسه دوست های خوبی برای هم باشیم. بعد از آن اما، دیگر آن مدیر دوست داشتنی را ندیدم؛ به جز یکبار در صف داروخانه، وقتی با نوک انگشتش محکم به لاله ی گوشم زده شد و با عصبانیت برگشتم، بی اختیار نیشم باز شد وقتی خنده اش را دیدم.
آقای عارفی از آن آدم هایی بود که بعدها، جزء معدود خاطرات شیرینِ من از پادگان و مدرسه اش شد. حتی محسن که به تعداد واحدهای پاس کرده و نکرده اش از او کتک خورده بود هم، هنوز به خوبی از او یاد میکند. برای همین، وقتی امشب خبر فوت او را شنیدم، بدون پیگیری دقیق تر و مطمئن شدن از خبر، وقتی بی اختیار گوشی ام را برداشته و به محسن زنگ زدم، هرچقدر با خودم کنجار رفتم نتواستم خبر را به او هم بدهم و این حس تلخ را با او قسمت کنم.

پک عمیقی به سیگاری که ساعت هاست گوشه ی لبش خانه کرده، می زند و می پرسد، میزنی؟ و من که از دود سیگارش هم گریزانم، با چند ثانیه مکث تعارف مهمان نوازانه اش را رد می کنم که مبادا جواب سریع ام دلخورش کند. سنباده را روی دسته ی ساز می گذارد و مثل همه ی خوانین روی بالش هایش لم می دهد. آقایی که کنار دستش نشسته ، سیخ را برایش می گیرد و ملکوتِ سید از آنجا آغاز می شود.
کارگاهِ سید دو فرشته داشت که او را تر و خشک می کردند، یکی سکوت و دیگری پوچی. هر دو را می شد از همان لحظه ورود، دید. فرشته های زیبایی که با نوازش های اغواگرانه شان، می توانستند هرکسی را از تعلقات گذشته اش رها سازند. کارگاه سید برای منِ انسان اینگونه بود؛ و البته برای تنبورهایی که از در و دیوارش آویزان بودند، مثل برزخ. برزخی میان دنیای درخت و چوب بودن، و دنیای تنبور بودن. جایی که سید با دستان لرزان اش، با حوصله به آنها جان می داد و احتمالا بعد از نَه هفت روز، که هفته ها کلنجار رفتن، به خودش و مخلوقِ جدیدش احسنت می گفت.
"الف" گفته بود که سید تریاک می کشد و شوخی هایش هم کمی خارج از حد است، پس آمادگیِ هر دو را داشتم. با همان چند پک اول، فک اش گرم می شود و از گذشته اش برای منِ غیرکُرد می گوید. این صمیمیت در حالتی غیر از نشئگی کمی غیرعادی است. از بچگی هایش می گوید که وَردستِ چه اساتیدی کار کرده و پس گردنی خورده. از جوانی ها و عاشق شدن هایش، از زندگی الان اش که از صبح اینجا وسط "معشوقه هایش" وِلو است و هرکدام را همان طوری می سازد که دلش می خواهد. سید همین طور می گوید و نوعی از زندگی ای را برایم شرح می دهد که تا این حد آن را از نزدیک لمس نکرده بودم. بحث که به مسائل فکری و اعتقادی می رسد، کمی مسیر گوش هایم عوض کرده و سعی می کنم دیگر توجهی به حرف هایش نکنم. نشئه است و تهِ استدلال هایش باد می دهد.
به چشم های سید خیره می شوم و هر از چند گاهی مثل آفتاب پرستی که روی سنگ، چارچنگولی ایستاده، سرم را بالا پایین می کنم که یعنی دل به دلت داده ام. به دهان سید که باز و بسته می شود نگاه می کنم و این را نشخوار می کنم که بد زندگی ای هم ندارد ها! دلش ساز می خواهد که دارد. هر کدام را هم که نپسندد عوض می کند. از فروش شان هم که درآمدی بیشتر از خرجِ روزانه ی زندگی اش خواهد داشت. می ماند کمی تریاک و چند سیخ جوجه که اولی را رفقایش برایش می آورند و دومی را کبابی کنارِ کارگاه اش. مجموعِ این ها را که داشته باشد، نشئگی اش، هر شب از او خانی می سازد که روی بالِش هایش لم داده و ابدیت را در یک دود خفه کرده و فوت اش می کند به طرف سقف. نوعِ زندگی اش برایم تازه است و به خودم که می آیم می بینم که به آفتاب پرستی با لبخندی پت و پهن ترقی یافته ام و همین نگاه و لبخند باعث شده که سید سیخ را به طرفم بگیرد و بگوید، مطمئنی نمیکشی؟

اگر داشتن رفیقی برای گپ زدن و گاها غرغر کردن، یا جایی برای تنهایی و آرامش، و یا حتی محیطی بی دغدغه ی دیدن کج رفتاری های دیگران، به منزله ی اکسیژن باشد، من اما در همان سال اول که به این خلاء پوچ پا گذاشتم، به برکت کپسولِ اکسیژنی که از انگیزه ها و امیدهایم پر بود، زنده ماندم و تلف نشدم. امسال اما به موازات ته کشیدن کپسولِ نجات بخشم، نفس های من هم به شمارش افتاده. لبه ی همان بالکن کذایی که حالا دیگر سکوی پرتابم به ابدیتی بی انتها شده، نشسته ام و لابلای آسمان ابری روبرویم، ته مانده های اکسیژن دیگران را می بلعم و به دنبال پاسخ این سوال می گردم که واقعا تا کی باید چشم بگردانم و دنبال خروجی این خیابان یک طرفه و پر از چاله و سنگلاخی باشم که این سالها در آن گیر افتاده ام؟
در آغاز سن بیست و چهار سالگی، وقتی کم کم بار و بندیل خود را می بستم و محض دلخوشی مادرم لبخندهای زورکی می زدم و برقِ شادی به چشم هایم می انداختم، خودم را برای همه ی اتفاق های سخت زندگی خوابگاهی آماده کرده بودم. می دانستم نه از غذای آماده و ظرف و لباسِ شسته خبری هست، و نه از ماشینی برای خرید کردن و لم دادن زیر کولرش. چند ماه اول حضورم در خوابگاه اما خوب شیرفهم شدم که سختی زندگی خوابگاهی نه به دشواری کارهای روزمره و مبارزه با تنبلی، که به کنار آمدن و تحمل کردن اخلاق آدم هایش است. بی خیالی خوابگاهی ها را که می دیدم و آنها را با زندگی قبلی و هرآنچه که در ذهنم بود مقایسه می کردم، بدجور کلافه می شدم. چندباری هم به سرم زد که روی دست همه بزنم و من بشوم آن کسی که دیگران از بی شعوری اش حرص می خورند، اما خیلی زود فهمیدم که این مسئله بیش از آنکه آرامم کند، نتیجه ی عکس می دهد.
اگر از من بپرسید می گویم خوابگاه، نه از لحاظ ظاهری، که از جنبه های درونی بی شباهت به زندان نیست. کمبودها و تنهایی هایش برای منی که بزرگترین تفریحم هفته ای دوبار به شهر رفتن آن هم برای کلاس زبان است، با ملاقات های هفته ای یک بارِ زندان فرق چندانی ندارد. می ماند چند تماس تلفنی که برای هر دو مورد هم تقریبا مقدور است. در هر دو، زمان به کندی می گذرد و هدف اصلی گذراندن دوران است، با این تفاوت که در خوابگاه می بایست جورِ درس ها و پروژه ها را کشید و نق و نوق های استادها را هم تحمل کرد. در زندان مجرم هستیم و می بایست هر چند وقت یک بار به آقای بازجو جواب پس بدهیم، اما در خوابگاه هر روز که نه، در هر ساعتِ فراغت باید به آقای وجدان جواب پس داد که چرا این کار را کردم، چرا آن کار را نکردم. حداقل اگر در زندان می توان بازجوها را فحش کِش کرد و کمی آرام شد، اینجا اما فحش دادن حکم تُف سر بالا را دارد.
اینها را مدت هاست که پذیرفته ام و حداقل در سالِ اول به زبان شان نیاوردم که مبادا به چیزهایی محکوم شوم که هیچکدام شان نیستم. پذیرفته ام و حالا دیگر از دیدن رفتارهای اطرافیانم حداقل نه مثل گذشته، دلخور نمی شوم. می دانم که بعضی آدم ها ذاتا طلبکار هستند. اگر همسایه باشند توقعی جز سلام و احترام ندارند. اگر استاد دانشگاه باشند، گوش شان فقط چَشم گفتن و تملق گویی را پذیرا ست. و اگر هم اتاقی باشند، که جز خرحمالی و حماقت انتظار دیگری را ندارند. حالا اما، می دانم که اگر ظرفی نشُسته بود و چند ساعتی روی میز یتیم ماند؛ و یا از وقت ناهار گذشته بود، نان نبود یا حتی اتاق از کثیفی داشت شبیه خوکدانی می شد، احمقانه ترین کار این است که به دیگران بگویم و بگومگویی را شروع کنم که آغازش با چک کردن نوبت های دیگران است، میانه اش با بِکِش بِکِش، و پایانش با دلخوری و احتمالا پَکَر بودنی یکی دو هفته ای. این ها را می دانم و امسال را هم خواهم گذراند؛ هرچند مشکل از جایی دیگر است!
زندگی در تنهایی و مشکلات همه جانبه اش را دوست دارم و هنوز هم از انتخابم برای زندگی در کرمانشاه پشیمان نشده ام، اما گاهی که همه ی لحظاتم را یکجا با هم نشخوار می کنم، یا بلعیده هایم به برکت انگشتِ خریتِ دیگران قِی می شوند، ناخودآگاه این فکر مثل خوره به جانم می افتد که واقعا تا کی باید چشم بگردانم و دنبال خروجی این خیابان یک طرفه و پر از چاله و سنگلاخی باشم که این سالها در آن گیر افتاده ام؟
بی هیچ دانش پزشکی ای فکر می کنم جایی در بدن انسان وجود دارد به اسم "خیانت دان"، که احتمالا در حساس ترین استخوان های ما قرار دارد. و به خاطر همین است، که وقتی مُشت خیانت، درست زیر چانه مان می نشیند و گیج و منگ گوشه ی رینگِ زندگی مان ولو می شویم، خیانت دان مان انگولک می شود و تا مغز استخوان مان تیر می کشد.
خیانت نه در معنای خاص مثل همخوابگی زنی یا مردی متاهل و متعهد. که در معنای عام اش. خیانت در احساس، رفتار، گفتار و یا حتی خیانت در یک نگاه یا لبخند. رواج این خیانت ها هم مثل استفاده ی همه ی مخدرهای صنعتیِ عصرِ من، درحال همه گیر شدن است. چرا که نه نقشه و ریسکِ قرار و مدارهای دزدکی را دارد، و نه این که حاشا کردن و توجیه کردن اش در قالب یک سوء تفاهم و چند دروغِ مصلحتی، کار دشواری است.
محض یادآوری ات باید بگویم، من مهندس ام. نه روانشناس ام و نه جامعه شناس که بخواهم نسل خود و دوستان دهه شصتی ام را نقد کنم. تنها به پشتوانه ی تجربه ی چندین ساله و ریزبینی هایم، می توانم به جرات بگویم که این خیانت ها در اغلب آدم هایی که من می شناسم وجود دارد و تلخ تر از همه، جنبه ای تفریحی پیدا کرده است. مثل همه ی فاحشه هایی که گاه، نه از سر دغدغه ی نان، که از روی عادت و خوشگذرانی تن شان را به حراجی بی بها می سپارند. جامعه شناس نیستم اما می بینم که عصر ما، عصر خودارضایی روحی و گاها جسمی پشت تلفن، پیامک و یا چت است. همخوابگی خیالی ای که دیگر مثل مصرفِ مخدرهای سنتی، نه دود و دَمی دارد و نه نیاز به بند و بساطی. احدی هم از آن باخبر نمی شود و تنها به برکت چند لیتر آبِ توجیه و چند "اجی مجی"ِ امروزی، همان قدیسی می توان شد که هم نماز و روزه اش به جا است و هم اِدِعایش.
از صمیم قلب آرزومندم که تنها گذرِ زمان کمک کند و دوران تو مثل دوران ما نباشد؛ چرا که دیدن همزمان کثافت کاری آدم ها و ادعای بی حد و مرزشان بدجور کلافه کننده است. عصر ما عصر ادعاهای پوچ است. عصر آدم هایی که ادعای دین و ایمان دارند، اما به راحتی و با قضاوتی ناعادلانه و چند عکس العمل بی رحمانه، وحشیانه ترین ترورهای شخصیتی را انجام می دهند و آب هم از آب تکان نمی خورد و خیال شان هم راحت است که نه زندانی در انتظارشان است و نه چوبه ی دار. ادعای اخلاق و تعهد و سلامت روح و فکر شان گوش فلک را کر می کند، اما لابلای همین تلفن بازی ها و گشت و گذارهای اینترنتی، با نیم نگاهی دست و پای شان شل می شود و با اولین اشاره، تن به کاری می دهند که بارها از س.ک.ص کثیف تر است. هرزه گی می کنند و کمی که روح شان آرام گرفت، با فشار چند دکمه باز همان آدم پاک و معصومی می شوند که بودند!
عصر ما عصر فاحشه های باکره است پسرم! عصر هرزه گانی که اگرچه جسم شان از مریم مقدس هم پاک تر است، اما دامنه ی خیالبافی های روحِ هرزه شان، گاه از کثیف ترین فاحشه های شهر هم فراتر می رود. عصر شناگرانِ ماهری که اگر تنها خیال شان مِن باب آینده راحت باشد، تن به هرکاری می دهند و به هیچ رویایی نه نمی گویند. و افسوس که تلخ تر از همه، دیدن آدم هایی است که همه ی اینها را می بینند و با احمقانه ترین جملاتِ خوش بینانه، از حقیقت روی می گردانند.
شهریور 1390
کرمانشاه-خوابگاه
خانه مادربزرگ جایی بود که برای همه ی ما نوه ها، یادآور تقریبا تمام خاطرات کودکی بود و بی اغراق از تک تک جاهایش خاطره داشتیم. از درخت سیب گوشه ی حیاط اش که سال ها پیش به خاطر ساخت و ساز خراب شد. از درخت گیلاس آفت زده و قطع شده اش. از حوض کوچکی که کنار گل های محمدی سفید بود و تابستان ها برای همه مان حکم استخری بزرگ را داشت. از درختان انگور خانه اش که تابستان باید کمک اش می کردم تا غوره ها را زود بچیند و بتواند آبغوره ها را به موقع دست بچه هایش برساند. از درخت شاه توت پیوند خورده با بید مجنونی که به قول خودش، حکم ته تغاری اش را داشت. از میله ی کوچک گوشه ی حیاط که ستونی برای نگه داشتن شاخه های درختان انگور بود، اما برای من و بقیه ی نوه ها، دست گرفتن از آن و چرخیدن دورش تا سرحد سرگیجه و زمین خوردن، جزء بهترین تفریح های تابستان بود. از دکورهای خانه و عکس های زیارتی که بارها و بارها ماجرای سفرشان را با تمام جزئیات برایم تعریف کرده بود. از کمد های خانه که همیشه لای بقچه ها و پارچه های درونش، یک چیز خوردنی برای خوشحال کردن ما وجود داشت. یا حتی از مستقل بودن همیشگی خود مادربزگ و اینکه کار احدی را جز خودش قبول نداشت و کمک هیچکس را نمی پذیرفت.
خانه ی مادربزرگ اما بدون خودش اصلا صفایی ندارد. وقتی در آخرین روزهای امتحان خبر سکته اش را شنیدم، خوب می دانستم که کم کم باید هم لحظات کودکی را در صندوقچه ی خاطرات بگذارم و هم آن نگاه دوست داشتنی که همیشه بعد از باز شدن در خانه اش، همراه ساده ترین خوشآمد ها بود. حالا اما بعد از این همه روز، من به همه ی اسم های زیبای دنیا و لبخند های زیباتر حساس شده ام. به خواب آرام همه ی نوه هایی که با صدای مادربزرگ ها گره خورده حسادت می کنم. به آنهایی که می توانند هر عیدی را به مادربزگی تبریک بگویند، و یا موقع دیدار دست شان را ببوسند، حسادت می کنم. برای روزهایی که زنگ می زد و میپرسید "کی می آیی؟" دلتنگ ام. برای صدای قدم های آهسته اش وقتی پشت در خانه اش منتظر می ماندم، دلتنگ ام. برای درخت انگور اش که همین چند ماه پیش قطع اش کرده بود و با زدن اولین جوانه هایش با شوق تمام در تلفن گفت که خشک نشده، نگران ام. برای همه ی گلدان های کوچک خانه اش که هر روز، لیوان لیوان، به قول خودش روزی شان را می داد نگران ام. هرچند که بعد از آن اتفاق هنوز برای سفر به آنجا نرفته ام، اما خودخواهانه باید اعتراف کنم که برای خودم هم، وقتی که از ماشین پیاده می شوم و دیگر نمی توانم مثل تمام این سال ها، آدرس آن خانه را به تاکسی بدهم، هم نگران ام.

تابستان سال هفتاد بود که پدرم از زنجان به دزفول منتقل شد و من که شش سال بیشتر نداشتم، پا به جایی گذاشتم که هم آدم هایش متفاوت بود، هم طرز صحبت کردن شان، هم هوای آن شهر و هم پوشش گیاهی اش. چون در خانه های سازمانی بودیم و ارتباط چندانی با شهر دزفول و آدم هایش نداشتیم و اغلب همسایه هایمان هم مثل ما غیر بومی بودند، چندان سخت نمی گذشت وغربت را حس نمی کردیم. اما وقتی دوران دبیرستان، به برکت قبولی در آزمون تیزهوشان از محیط بسته ی خانه های سازمانی بیرون آمدم و پا به جامعه ی دزفولی ها گذاشتم، بی تعارف باید بگویم متنفر شدم از این شهر. نمی دانم شرایط سنی بچه های کلاس ایجاب می کرد که چنین رفتار نژادپرستانه و تهوع آوری داشته باشند، یا فقط بدشانسی من بود که به تور چنین موجوداتی خورده بودم. بی اغراق، سخت ترین دوران تحصیلی ام همان روزها بود و سختی اش وقتی بیشتر شد که سال سوم دبیرستان، میلاد که تنها دوست آن روزهای من بود، از مدرسه رفت و من ماندم و همکلاسی هایی که دو دسته بودند؛ یا انواع توهین ها را نثار غیرخودی ها می کردند و یا لطف نموده و تنها به سلام کردنی اکتفا کرده و کاری به کارَت نداشتند.
دوران دانشگاه اما دید ام کمی بهتر شد. تک و توک دزفولی هایی را دیدم که از بیخ و بُن با آدم های دوران نوجوانی ام متفاوت بودند که ثمره ی این آشنایی ها، حالا رفاقت شش ساله ای است با احسان. به موازات فعالیت های نشریه ای که آن روزها مدیر مسئولش بودم، و یا حضورم در جلساتی خارج دانشگاه، و یا آموزشگاه موسیقی، جامعه ی بسته ای که از آن شهر در ذهنم شکل گرفته بود باز و بازتر شد و کم کم آدم های خوب بیشتر به چشم ام می آمدند و به تدریج پذیرفتم که اینجا هم مثل هرجای دیگر هم آدم های خوب دارد و هم آدم های بد.
حالا اما که قرار است بعد از بیست سال خانه مان جابجا شود و با خاطراتم خداحافظی کنم، بدجوری دلتنگی به سراغم آمده. تصور ندیدن شهری که تمام دوران تحصیلم را در آن گذراندم جدا سخت است هرچند هر سال تابستان وقتی گرما به اوج می رسید و یا وقت هایی که از برخورد مردمانش خسته می شدم، عمیقا آرزوی چنین روزی را داشتم.
چه بخواهم چه نخواهم، چه تلخ چه شیرین، تا چند روز دیگر باید شماره ی خانه ای را از حافظه ی تلفن ام پاک کنم که از جای جای آن خاطره دارم. از اتاقم که خودم موقع ساختن اش به "اوس ممد معمار" کمک کردم. رنگ اش کردم. به کمک احسان موکت اش کردم. اتاقی که تنها همراه من در شب هایی بود که بیدار می ماندم و برای دل خودم می نوشتم. اتاقی که حتی دقیقا خاطرم هست چه کتاب هایی را در آن خواندم. از کانال آبی که تلخ ترین لحظه های نا امیدی و پوچی ام را در آن می ریختم و آنقدر کنارش قدم می زدم تا همه ی افکار مسموم ام دور شوند. از پارک آزادگان و گپ زدن هایمان. از پادگان که پانزده سال از زندگی ام را آنجا گذراندم. از آموزشگاه دل انگیز که زمانی بزرگترین لذت ام حضور در آنجا بود. از کتابفروشی رشد و قفسه ی داستان های کوتاه اش که حتی در اوج بی پولی هایم هم همیشه سخاوتمندانه کتابی را دم دستم می گذاشت که به جیب ام بخورد و دست خالی نروم. از رودخانه ای که هم خاطرات تلخ از آن داشته و دارم و هم شیرین. از تک تک فروشگاه ها و شرکت هایی که اسپانسر آن روزهای نشریه ام بودند. از دبستان رسالت و معلم های مهربانی که هم چهره شان را خوب به یاد دارم و هم تکیه کلام هایشان را، از مدرسه ی راهنمایی آزادگان و آقای عارفی ای که حتی شنیدن نامش هم برایمان ترسناک بود اما من دوستش داشتم، از پیش دانشگاهی باهنر و مدیر بداخلاق اما دوست داشتنی اش، ازمهران بقایی و انجمن قصه ی فعال و جلسات خودمانی شان که خیلی دیر با آنها آشنا شدم، از استاد نیک منش و کلاس های تنبک و دف اش، از دکتر شیروی و موسسه و کلاس های درس اش، از استاد صاحب محمدی و کلاس ادبیات و سوال های فلسفی اش که همه ی اعتقادات آبکی دانشجویان ترم اولی را به چالش می کشید . از همه ی اینها باید بگذرم و به زندگی بی تعلق ام خو کنم چرا که بعد از اتمام درسم در کرمانشاه احتمالا یا باید درس خواندن را در شهری دیگر ادامه دهم و یا سرباز شوم؛ و هرگز در جای دیگری طولانی مدت ساکن نخواهم بود، هرچند اگر هم باشم، دیگر لذت آدم ها و خاطرات دوران نوجوانی و جوانی را اینگونه نخواهم چشید.

هم خوش قیافه بود و هم خوش برخورد، این را از همان لحظه ی اول، وقتی از در اتاق 604 چهار وارد شد و با کسب اجازه روی تخت ام نشست، فهمیدم. بهترین انتخاب برای سپری کردن اوقات خوشم در روز پایانی بیست و چهارمین سالگرد تنهایی ام بود. هم خودمانی بود هم آدم حسابی. با نام "په په" مشکلی که نداشت هیچ، وقتی اولین بار او را به این نام خواندم و ظرف تخمه را دستش دادم، نیشش تا بناگوش باز شد. نمی دانم عطر تخمه های آفتابگردان سُنقُری حالی به حالی اش کرد یا نام جدید و گوگولی مگولی اش.
هنوز نرسیده، خودمان شده بود و به رسم همه ی هم وطن هایش اهل کثیف کاری بود و ریخت و پاش؛ و من به رسم ادب، تمام سعی ام را می کردم که جارو زدن ها و تمیزکاری های دیروز را فراموش کنم و به روی اش نیاورم. سطل قرمزی که ماست خیار چند روز مانده ام را به دوش می کشید، از ته یخچال برداشت و همانطور که زور میزد لهجه ی ایتالیایی اش را پنهان کند و فارسی را با لهجه ی لری تحویل ام بدهد، گفت این چیه؟ کمی طول کشید تا حالی اش کردم که چرا ماست و خیار و کشمش و پونه را با هم قاطی می کنند و می خورند، اما به این می ارزید که خواب از سرمان بپرد.
کیک را که بریدیم وقتِ گپ زدن و چرخیدن میان خاطرات او بود. اول از "مالنا"ی عزیزش گفت. از همانی که بیشتر با چشمان خیس اش حرف می زد تا با زبان اش. از دنیای اطراف اش، از حسودانی که آواره اش کردند. از مالنا که حرف میزد انقدری بغض داشت که جایی برای شوخی های من نبود وگرنه می توانستم سوال پیچش کنم و پاپیچ روابط شان شوم. بعد از آن، عکس جورجیا را نشان ام داد، فهمیدم همان "زن ناشناس"ی است که فارغ از همه ی رنج هایی که کشیده بود ، به دنبال آخرین فرزندی که هرگز نتوانسته بود ببیندش، می گشت. بدجوری دوز احساسات اش بالا زده بود. خوابگاه بود و تنهایی ها، و البته من و یک مرد ایتالیایی بالغ. باید یک جوری آرام اش می کردم. وقتی آلبالوهای شسته شده در ماهیتابه را جلویش می گذاشتم، سعی کردم لب و لوچه ام را جمع کنم و با لوده گی تمام بگویم "آلفردو آلفردو". قند در دلش آب شد. انگار جمیع اموات اش در سینما پارادیزو جمع شده بودند و داشتند او را نگاه می کردند. خیالم راحت شده بود و دیگر نگران خاطرات دکتر مورلی ای نبودم که بعد از ماجرای سینما پارادیزو داشت تحویل ام می داد. دکتر مورلی همان "ستاره ساز" ای بود که آواره ی روستاها بود و از تیغاندن ملت غیور سیسیل، امرار معاش می کرد.
همه چیزش خوب بود جز سیگار کشیدن های مداومش. فکر می کنم لابلای همین سیگار کشیدن ها، پی به این لایه های احساسی زندگی برده بود. هردو سنگین از این همه خوردن، یک گوشه ی اتاق افتاده بودیم و همچنان افکارمان در حال نشخوار خاطرات. جدا از اینکه بد بود که دست خالی رد اش کنم، -بین خودمان بماند- کمی هم احساس کردم زیادی دارد پر رو می شود. می توانستم "دژاوو" را لای یکی از میوه ها بگذارم و سمتش پرت کنم، یا حتی مومنتو ی کریستوفر نولان، و یا چندتا از کارهای لینچ را، تا حالی اش شود که 604 جای جولان دادن او نیست؛ اما بهترین کار دست گذاشتن روی نقطه ضعف خودش بود. ماجرای فارست گامپِ عزیز را قطره قطره در گلویش چکاندم و درست همانجا که فارست روبروی قبر جِنی ایستاده بود و از دلتنگی اش می گفت، کم آورد و اشک هایش سرازیر شد. دلم خنک شده بود. حالا می توانستم به تلافی همه ی تکان خوردن ها و بغض کردن هایی که او مقصرش بود، لبخند موذیانه ای بزنم و همانطور که بیرون اش می کنم، بگویم خوبت شد؟
حالا که روی تخت چوبی ام لم داده ام و چنگیز ام را در آغوش گرفته ام، احساس قدرت می کنم که به قیمت چند ساعت وقت ناقابل و ول چرخیدن در اینترنت، توانسته ام تورناتوره ی به آن عظمت را کشان کشان از سایت خوابگاه، چهار طبقه بالا بیاورم و همان لحظه ای که در حال آبغوره گرفتن بود و دل من هم تنهایی می خواست، با یک اُردنگی ناقابل از بالکن اتاق بیرون اش کنم. بیرون اش کنم و به تمام احساسات جدید و قدیمی که مثل پنجره هایی در زندگی ام باز شده اند بنگرم و با مرور تک تک شان سعی در کشف این مهم کنم که واقعا سال آینده، همین موقع، کجای این دنیا هستم؟